تبلیغات
تکنولوژیست های اتاق عمل - مطالب داستان

تکنولوژیست های اتاق عمل
 
درد و دل همکلاسی ها

داستان زیر یکی از شاهکارای آنتوان پاولوویچ چخوف (۲۹ ژانویه ۱۸۶۰ - ۱۵ ژوئیه ۱۹۰۴)، از برجسته ترین نویسندگان روس هست. خواهش میکنم متن رو کامل بخونید و نظرتونو در موردش بنویسید

ن.د

 

 



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 بهمن 1389 توسط همکلاسی های OR.88

كشتی در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره كوچك بی آب و علفی شنا كنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهیم.دست به دعا شدند.برای این كه ببینند دعای كدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا به صورتی معجزه وار تمام چیزهایی كه خواسته بود به او رسید.مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا كشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود.پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا كه درخواست های او پاسخ داده نشد.(پس همین جا بماند بهتر است).
زمان حركت كشتی ندایی از آسمان پرسید:چرا همسفر خود را در جزیره رها می كنی؟"
پاسخ داد: این نعمت هایی كه بدست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست های او كه پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا مرد را سرزنش كرد: اشتباه می كنی. زمانی كه تنها خواسته او را اجابت كردم این نعمت ها به تو رسید"
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست كه باید مدیون او باشم؟"
" از من خواست كه تمام خواسته های تو را اجابت كنم.

***
باید بدانیم كه نعمت هایمان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست





طبقه بندی: داستان، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 بهمن 1389 توسط همکلاسی های OR.88

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»



طبقه بندی: داستان، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 دی 1389 توسط همکلاسی های OR.88

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى رادر تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود :


« دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم .»


در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت ‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو ‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است .


این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد »

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد .
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود :
« تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود
شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید ».

 

نظر دادنو فراموش نکنید





طبقه بندی: داستان، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 20 دی 1389 توسط همکلاسی های OR.88

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید

که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و
۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما
چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

 

پ.ن : لطفا این داستان رو با داستان "خبر هفته" مقایسه کنید و نظرتونو برامون ارسال کنید . ممنون





طبقه بندی: داستان، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 18 دی 1389 توسط همکلاسی های OR.88

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.

پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.

دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.

یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر.

دوونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.

دوونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.





طبقه بندی: داستان، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 دی 1389 توسط همکلاسی های OR.88

کودکی که آماده ی تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:« می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد:« از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.»

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.

اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد:« فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»

 کودک ادامه داد:« من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»

خداوند او را نوازش کرد و گفت:« فرشته ی تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که می توانی بشنوی ،در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»

کودک با ناراحتی گفت:« وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»

خداوند برای این سئوال هم پاسخی داشت:« فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی؟»

 





طبقه بندی: داستان، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 دی 1389 توسط همکلاسی های OR.88

کودک سرش را برگرداند و پرسید:«شنیدم در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟»

«فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.»

کودک با نگرانی ادامه داد:«اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت خواهم بود.»

خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت می کند و به تو راه بازگشت به سوی مرا خواهد آموخت. گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید: «خدایا! اگر باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید؟»

خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد:« نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»

 

 





طبقه بندی: داستان، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 دی 1389 توسط همکلاسی های OR.88

پیش داوری :

   یک زن جوان در فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند ، او یک بسته بیسکویت نیز خرید . او بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد . در کنار او بسته بیسکویت قرار داشت و مردی در کنارش نشسته بود که در حال روزنامه خواندن بود . وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد . او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت و پیش خودش فکر کرد (( بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده باشد )). ولی این ماجرا تکرار شد و هر بار که او یک بیسکویت برمیداشت آن مرد هم همین کار را میکرد . این کار حسابی او را عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد . وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خودش فکر کرد (( حالا ببینم این مرد بی ادب چکار خواهد کرد؟ )). مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد . این دیگه خیلی پررویی می خواست و او حسابی عصبانی شده بود . در این هنگام بلند گوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست . آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت . وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده . خیلی شرمنده شد ، از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود بیسکویتی را که خریده داخل ساکش گذاشته بود . آن مرد بیسکویت هایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی شده باشد ... در صورتی که خودش موقعی که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکویت هایش میخورد خیلی عصبانی شده بود . متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش یا معذرت  خواهی نبود .

چهار چیز است که نمیتوان آنها را باز گرداند ...

سنگ پس از رها کردن ...

حرف پس از گفتن ...

موقعیت پس از پایان یافتن ...

و زمان پس از گذشتن ...                     

                                                                       





طبقه بندی: داستان، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 دی 1389 توسط همکلاسی های OR.88
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک