تبلیغات
تکنولوژیست های اتاق عمل - مطالب هنر و ادب

تکنولوژیست های اتاق عمل
 
درد و دل همکلاسی ها

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته

 

رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت

 

در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :

 

مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!

 

خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :...

 

عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!

 

نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :

 

تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!

 

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .

 

خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :

 

عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!

 

نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه

 

با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!

 

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم

 

دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد

 

سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :

 

من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !

 

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :

 

آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست

 

اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز !



طبقه بندی: هنر و ادب، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 مهر 1390 توسط همکلاسی های OR.88

همیشه گفتن ِ مهمترین حرفها، سخت ترین کار دنیاست. کلمات، کوچکتر از آن هستند که بتواند مهمترین حرفها را بیان کنند. مهمترین حرفها وقتی  در فکر تو هستند، نامحدودند. اما وقتی به زبان می آیند، درست مانند تمام چیزهای معمولی دیگر به نظر می رسند. این البته تمام مشکل نیست! مهمترین حرفها درست کنار قلبت دفن شده اند… به زبان آوردن این حرفهای مهم سخت و دردناک است، و آنوقت آدمها به شکل عجیبی به تو نگاه می کنند و نمی فهمند که تو چه می گویی، یا نمی فهمند که چرا وقتی حرف می زنی بی اختیار اشک می ریزی.

(استفان کینگ – مقدمهء کتاب “جسد”)





طبقه بندی: هنر و ادب، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 17 تیر 1390 توسط همکلاسی های OR.88

پدرو پسری رو که در حادثه ی رانندگی مجروح شده بودند را به بیمارستان بردند. پدر در راه بیمارستان فوت کرد ولی پسر را به اتاق عمل بردند. پس از مدتی دکتر گفت که من نمی توانم پسرم را عمل کنم. سریع بگویید چطور این قضیه امکان دارد؟




پاسخ را در ادامه مطلب ببینید

طبقه بندی: هنر و ادب، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 خرداد 1390 توسط همکلاسی های OR.88

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،

 زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.





طبقه بندی: هنر و ادب، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 فروردین 1390 توسط همکلاسی های OR.88

 

خدای عزیز!
به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟
امی

خدای عزیز!
شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
لاری

خدای عزیز!
اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفش‌های جدیدم رو بهت نشون میدم.
میگی

خدای عزیز!
شرط می‌بندم خیلی برایت سخت است که همه آدم‌های روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچین کاری کنم.
نان

خدای عزیز!
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام می‌دهد؟
جین

خدای عزیز!
آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟
لوسی


خدای عزیز!
این حقیقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولینگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمی‌رود؟
آنیتا

خدای عزیز!
آیا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟
نورما

خدای عزیز!
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟
جان

خدای عزیز!
بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود !!!!
جویس

خدای عزیز!
وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه‌ای نزنی.
دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)

خدای عزیز!
لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز او تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.
بروس

خدای عزیز!
من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش.
تام

خدای عزیز!
فکر می‌کنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.
روث

خدای عزیز!
من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.
الیوت

خدای عزیز!
از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم.
راب

خدای عزیز!
من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم.
با عشق کریس

خدای عزیز!
ما خوانده‌ایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دینی یکشنبه‌ها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط می‌بندم او فکر تو را دزدیده.
با احترام دونا

خدای عزیز!
آدم‌های بد به نوح خندیدند « تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی می‌سازی » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو می‌کردم.
ادی

خدای عزیز!
لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می‌کنم.
دین

خدای عزیز!
فکر نمی‌کنم هیچ کس می‌توانست خدایی بهتر از تو باشد. می‌خوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمی‌زنم.
چارلز

خدای عزیز!
هیچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، دیدم. اون واقعاً معرکه بود.
اجین

 





طبقه بندی: هنر و ادب، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 بهمن 1389 توسط همکلاسی های OR.88

سنتونو به من نگین اما من به راحتی سنتونو محاسبه می کنم. پس روراست باشین تا به ترتیب بریم جلو...بیشتر از یک دقیقه طول نمی کشه.

قبل از هر چیز به یاد بیاورید در طول هفته چند بار شکلات می خورید؟(بیش از یک بار تا کمتر از 10 بار)

تعداد شکلات در هفته را ضرب در 2 کنید.

حاصل انرا به علاوه ی 5 کنید.

جمع را ضرب در 50 کنید.

اگر امسال از تولدتان گذشته است جمع رابه عدد 1760 اضافه کنید در غیر این صورت جمع را به 1759 اضافه کنید.(لطفا حواستان را جمع کنید و محاسبات را درست انجام دهید)

حالا جمع کل را که یک عدد چهار رقمی است از سال میلادی تولدتان کم کنید.(برای به دست اوردن سال میلادی تولدتان سال هجری شمسی انرا با عدد 621 جمع کنید.)

شما به یک عدد سه رقمی رسیده اید.

اولین عدد تعداد شمارش خوردن شکلات شما در هفته است و دو شماره ی بعد سن شماست.

کیف کردین...؟؟؟؟الکی که نیست...................

ماییم دیگه.

 

حتما نظر خودتونو راجع به مطلب بنویسید.

 





طبقه بندی: هنر و ادب، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 18 دی 1389 توسط همکلاسی های OR.88
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک