تبلیغات
تکنولوژیست های اتاق عمل - مطالب مرداد 1390

تکنولوژیست های اتاق عمل
 
درد و دل همکلاسی ها

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد : سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد
:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت
:


خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 مرداد 1390 توسط همکلاسی های OR.88
دوست دیرینه‌اش در وسط میدان جنگ افتاده بود. می‌توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته، حس کند. سنگر آنها توسط تیرهای بی وقفۀ دشمن محاصره شده بود.

سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند بیرون برود و خودش را به منطقۀ مابین سنگرهای خودی و دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان پاسخ داد: می‌توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالاً مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می‌اندازی.

حرف‌های ستوان را شنید، اما سرباز تصمیم گرفت برود. به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه‌های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند. ترکش‌هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.

وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.

سرباز گفت ولی ارزشش را داشت. ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده! سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می‌دانستم که می‌آیی...

می‌دانی؟! همیشه نتیجه مهم نیست. کاری که تو از سر عشق و وظیفه انجام می‌دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو  باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین!

ن.د





نوشته شده در تاریخ شنبه 29 مرداد 1390 توسط همکلاسی های OR.88

         مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

  مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد : پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد : پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد : پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند : ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت : ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 مرداد 1390 توسط همکلاسی های OR.88

نیاكان ما از چند هزار سال پیش دریافته بودند كه هر انسان زنده از تن، جان، روان، وجدان و فروهر (Fravahr) سرشته شده كه پویندگی و بالندگی انسان از كوشش و جوشش آن‌هاست.

فروهر از دو واژه‌ی “فره” به معنی جلو، پیش و “وهر” یا ورتی به معنی برنده و كشنده درست شده است و شاید بتوان گفت از نظر زندگی، فروهر بزرگترین و باارزش‌ترین جزء وجود انسان است ، چون پرتوی از هستی بی‌پایان اهورامزدا (خدای یکتا در مزدیَسنا یا آیین زردشتی) است كه انسان را به‌سوی رسایی رهنما می‌شود و وظیفه‌ی پیش‌بری و فرابری، برای انسان به برترین پایه‌ی هستی را داراست. و پس از مرگ با همان پاكی و درستی به اصل خود (اهورامزدا) می‌پیوندد.

امروزه نگاره‌ی زیر بین زرتشتیان نمایانگر شكل فروهر است و به‌عنوان نشانواره‌ی دین زرتشتی به‌كار می‌رود. این نگاره، گذشته‌ی چندین هزارساله داشته و شبیه آندر جاهای دیگر و نزد قوم‌های دیگری دیده شده است ولی شكل كنونی آن در كتیبه‌های هخامنشی بالای سر پادشاهان دیده می‌شود.

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 مرداد 1390 توسط همکلاسی های OR.88

احتمالا فقط وقتی تولدتون باشه و دقیقه ای 120 بار بشنوید "120 سال زنده باشی"  به فکر میافتید چرا 120؟ چرا 130 یا 110 یا 150 نه؟

اینم نتیجه ی تحقیقات شبانه روزی اینجانب (!) :

در ایران قدیم، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می‌کردند که به جای  اینکه هر ‌۴ سال یک روز اضافه کنند و آن سال را سال کبیسه بنامند (حتما همه می‌دانند که تقویم فعلی که بنام تقویم جلالی نامیده می‌شود حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری است) هر ‌١٢٠ سال، یک ماه را جشن می‌گرفتند و کل ایران این جشن برپا بود برای اینکه بعضی‌ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی‌داد تا این جشن‌ها را دوباره ببینند (و بعضی‌ها هم این جشن را نمی‌دیدند) به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می‌کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدندبگویند 120 سال زنده باشی...

ن.د





نوشته شده در تاریخ شنبه 22 مرداد 1390 توسط همکلاسی های OR.88

1-اسم هر جک و جونوری رو روی شما نمیگذارند از قبیل آهو ،غزال ، پروانه ، شاپرک و موارد دیگر که اینجا جاش نیست.

2-در عروسی میتونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید.



ادامه مطلب

طبقه بندی: طنز، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 مرداد 1390 توسط همکلاسی های OR.88

*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*
خدا گفت : آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.

*من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد*
خدا گفت : نه روح تو کامل است و بدن تو موقتی است.

*من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد*
خدا گفت : نه شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است.

*من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد*
خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم خوشبختی به خودت بستگی دارد.

*من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد*
خدا گفت : نه درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد.

*من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد*
خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.

*من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید*
خدا گفت : نه من به تو زندگی می بخشم تا تو از همه آن چیزها لذت ببری.

*من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم*
خدا گفت : سرانجام مطلب را گرفتی امروز روز تو خواهد بود آن را هدر نده.

 





نوشته شده در تاریخ جمعه 21 مرداد 1390 توسط همکلاسی های OR.88

از بچه‌های کودکستان سوال زیر پرسیده شد:

«اتوبوس شکل زیر به کدام طرف حرکت می‌کند؟»

به دقت به شکل نگاه کنید.
جواب سوال بالا را می‌دانید؟
تنها دو جواب وجود دارد: «چپ» یا «راست»

درباره‌اش فکر کنید
هنوز نمی‌دانید به کدام طرف حرکت می‌کند؟
عیب نداره! ما به شما می‌گوئیم.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تمام بچه کودکستانی‌ها جوابشان این بود: به طرف چپ.
وقتی از آن‌ها پرسیده شد: «چرا فکر می‌کنید که اتوبوس به طرف چپ حرکت می‌کند؟»
جواب همه‌شان این بود: «چون درب اتوبوس دیده نمی‌شود.»
بعضی ها خجالت کشیدند، مگه نه؟
عیب نداره! ناراحت نباشید.





طبقه بندی: طنز، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 مرداد 1390 توسط همکلاسی های OR.88

1. آنانی که وقتی هستند هستند, وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل‌فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


 
2. آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان
خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی‌اعتبار، هرگز به چشم نمی‌آیند، مرده و زنده‌شان یکی است.


3. آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم های معتبر و با شخصیت
کسانی که در بودن‌شان سرشار از حضورند و در نبودن‌شان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره در خاطر ما می‌مانند. دوست‌شان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4. آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدم ها در زمان بودن‌شان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم، آهسته آهسته درک می‌کنیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند، چه می گفتند، و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم . هزار حرف داریم برایشان اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم، قفل بر زبان‌مان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها، در زندگی هر کدام از ما، به تعداد انگشتان دست هم نرسد.





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 مرداد 1390 توسط همکلاسی های OR.88

قبل از ازدواج ...

پسر : بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.

دختر : میخوای از پیشت برم؟

پسر : حتی فکرشم نکن!

......دختر : دوسم داری؟

پسر : البته! هر روز بیشتر از دیروز!

دختر : تا حالا بهم خیانت کردی؟

پسر : نه! برای چی میپرسی؟

دختر : منو میبوسی؟

پسر : معلومه! هر موقع که بتونم.

دختر : منو میزنی؟

پسر : دیوونه شدی؟ من همچین آدمی ام؟!

دختر : میتونم بهت اعتماد کنم؟!

پسر : بله.

دختر : عزیزم!

حالا بعد از ازدواج ...

کاری نداره همین متنو از پایین به بالا بخون ...





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 مرداد 1390 توسط همکلاسی های OR.88
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک